کميته بين المللى عليه سنگسار

شمسه زن جوانى بود که بدست اطرافيان خود به قتل رسيد. خبر اين واقعه هولناک را روزنامه هاى چاپ ترکيه اعلام کرده اند. شمسه بعد از هفت ماه دست و پنجه نرم کردن با مرگ روز ٧ ژوئن در بيمارستانى در ترکيه جان باخت. نظميه حلواشى عضو و فعال کميته بين المللى عليه سنگسار در اين مورد مقاله اى نوشته است.

مقاله نظميه حلواشى در رابطه با مرگ شمسه که در ماردين ترکيه، به علت رابطه خارج از ازدواج در "دادگاه" خانواد خود محکوم شده بود، است. خانواده او اين حکم ضد انسانى را در تاريخ ٢١ نوامبر ٢٠٠٢ به اجرا در آوردند. در اين عمل وحشيانه خليل آلاچ، مردى که با شمسه رابطه داشت و خود صاحب ٤ فرزند بود، نيز در جا کشته شد. شمسه هفت ماه پيش که به سختى مجروح گرديده بود به بيمارستان منتقل گرديد. کودک درون رحم او که ٥ ماهه بود نيز جان خود را از دست داد. شمسه پس از ٧ ماه مقاومت در مقابل مرگ هفته گذشته از پاى در آمد و جان خود را همراه جنين ٥ ماهه اش در بيمارستانى که در حال معالجه بود از دست داد.

برگردان مقاله به فارسى از سياوش آذرى است.

شمسه آلاک و انسانيت مرد، خبر داريد؟

"کسانى را که به نام ناموس به قتل ميرسند، در مکان نامعلومى دفن ميکنند... سنگ قبرشان را به رنگ سياه درمى آورند. بر بام خانه اى که ناموسش پاک شده پرچمى سفيد مى افرازند. ديوارانش را با گچ سفيد مى کنند، و چنين رويشان سفيد ميگردد. کسى از مقتول ياد نميکند..."

از خبرى که نباهت آک کوچ در بيانت درج کرده بود به خود لرزيدم: "شمسه آلّاک که در تاريخ ٢١ نوامبر در قصبه ياليم شهرستان ماردين به نام ناموس سنگسار شده بود روز شنبه ٧ ژوئن ٢٠٠٣ جان خود را از دست داد."آيا مى توان از اين خبر به مثابه خبرى معمولى گذشت؟ بدن او که ٨ ماه بود مقاومت مى کرد روز پيش از پاى در آمد. قلب شمسه اما از مدتها پيش مرده بود.شمسه "زن-انسانى" بود ٣٥ ساله. "زن" به دنيا آمدن را او انتخاب نکرده بود. اما زن بودن همانند ميليونها همجنسش براى تباه کردن زندگيش کافى بود. او شايد اما تنها حق زندگى خود را مى خواست که با به دنيا آمدنش به عنوان حق انسان به او داده شده بود. کيست، چه "زن" و چه "مرد" که صلاحيت تصميم در رابطه با (سلب) حق زندگى را داشته باشد؟شمسه با کودک ٥ ماهه درون رحمش و با همسرش با آرزوى آينده اى شاد به راه افتاده بود. اما "رسوم و سُنت ها" به او حق حيات ندادند. چه قدر مشکل است که باور کنيم دستانى که سنگها را ستاندند و مغزهائى که بر دستان فرمان راندند از آنِ انسانهائى باشند و باور به انسانيت آنانى که او را به مرگ با سنگ، به سنگسار محکوم نمودند. چه قدر سخت است باور به اينکه اينان "پدر"، "مادر" و برادران اويند. چه مشکل است باور به سنگسار محکوم کردن عشق...شمسه مرد، اما همراه با او انسانيت نيز مرد. آنانى که شمسه را به سنگسار محکوم کردند تصميم به تخريب سنگ مزار او را نيز گرفته اند. قاتلين شمسه مغرور از "پاک کردن ناموس" خود در حقيقت در خدمت تداوم اين "سيستم بى ناموس" مى باشند.قاتلين شمسه، با خانواده همسرش که او را به خطا کشتند(!) آشتى کرده اند!!! زيرا آنى که بى ناموسى کرده و بايد به قتل ميرسيده است "زن-انسان، شمسه" است. همسرش با رها نکردن او "بى جهت" جان خود را از دست داده! شمسه ماه ها بود که براى زندگى نکردن ميجنگيد، زيرا اگر زندگى دوست داشتن نباشد، اگر براى زنده بودن مذکر بايد بود چرا شمسه زندگى را بخواهد؟ مگر او "زن-انسان" متولد نشده بود؟ شمسه از زن بودن متنفر شد، چنان که هزاران هزارانمان گاهى ميشويم. و شمسه "شرمى" به جاى گذاشته، خاموش از اين دنيا رفت.يک سال است بر عليه سنگسار مبارزه مى کنم. در دفاع از امينه لاوال براى حق زندگى و حق دوست داشتن، امينه هاى خودمان و تمامى امينه هاى جهان که قربانى تعصبات کور و جنايات ناموسى اند، مى بينم . من راه ميپيمايم، سخن ميگويم، فرياد ميزنم.

کسى صدايم را ميشنود؟خانواده شمسه قرار است او را در گورى بى نشان دفن کند تا به فراموشى سپرده شود... آيا با فراموش کردن شمسه قادر به زندگى خواهيم بود؟ ماههاست که زنانى که گوش و چشم و قلب شمسه بودند از ديار بکر فرياد مى زنند: "شمسه از يادمان نخواهد رفت."

او شرم مشترک ماست. شمسه را فراموش نکنيم.

٩ ژوئن ٢٠٠٣